شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

امروز

مسخره بود

میخواستیم بدرود گوییم............

ولی نشد

دلمان به زندگی چنگ انداخت.............

و ما..........یکبار دیگر زنده شدیم 

خوابمان تعبیرش طولانیست......... 

میگویند عمری طولانی در طالع ماست 

گیجم 

گیج............ 

میرم یکراست توی اتاق سرهنگ..........لخت میشم...........  

صدای چک چک آب........... 

پامو میزارم لبه وان........... 

چک.......چک.......... 

با خیالش..........دستم روی تنم سر میخوره............ 

آتش درونم..........منو میسوزونه.......... 

آب سرد رو باز میکنم........ 

حتی اب سرد خاموشم نمیکنه 

به یادش...............دستام روی پاهام خنگ میکشن........... 

احساس زنانگی............. 

احساس نیاز............ 

که نمیشه با سرمای سیبری هم نابودش کرد........... 

------------------------------------- 

یک زمانی..................از شیطان گفتم......... 

از فروش خودم به شیطان.......... 

و امروز.............دوباره اون شعر بی وزن رو موزون میخونم.......  

------------------------------------------------

دوباره خود را به بهایی اندک...........به شیطان فروختم........... 

دوباره........دستانم را تسلیم گرمی دستانش کردم......... 

در وجودش محو شدم......... 

شاید از خاکستر وجودم...........دختری دیگر پا به عرصه حیات نهد.......... 

شاید ققنوسی دیگر.......... 

از خاکستر وجودم............پرواز کند............ 

و من..............امروز نیز............دلم برای دستان شیطان میتپد....... 

شیطان رانده شد......همانگونه که من.................. 

و میدانم خداوند..........هرگز از احوال شیطان بی خبر نیست.........همانگونه که از من........ 

بی شک.........امروز تنم را به بهای ناچیز دوباره خواهم فروخت............ 

ولی روحم را .................روحم............بهای خون میخواهد........... 

خون را نمیشود بها نهاد............... 

خون حیات است......... 

حیات............بخشی از خداست.......... 

روحم را نخواهم فروخت............. 

روحم را ......................... 

تقدیم وجود بی انتهایش میکنم................ 

روحم را ...............میبخشم................به وجود بزرگش.......... 

------------------------------------------ 

صدای پس بچه : خانوم.....تو رو خدا........تو رو خدا.........یکی خانوم بخرید........ 

بر میگردم.......یک پیرمرد کور کنارشه....... 

صدای پیر مرد: تو رو خدا........برای رضای خدا.........خانما......آقایون........یه لیف......یه اسکاچ....باتری........خانم چسب......تو رو خدا.......... 

چرا باید به خاطر حقش خدا رو قسم بده.......... 

حالم بد شد.......... 

سعی کردم رد بشم...........ولی نتونستم........... 

برگشتم.......... 

صدای پیرمرد: خانوما........اقایون...........تو رو روح عزیزانتون بخرید......... 

بی حس شد پاهام............. 

رفتم سمتشون: همش چند؟؟؟؟؟ 

ـ چی خانوم؟ 

: گفتم همه این چیزایی که داری چند پدر جان؟؟؟؟؟؟؟ 

ـ خوب باید بشمارم....... 

: بشمار.......  

----------------------------------------------- 

چرا من اینطور شدم.......... 

خدا.................... 

چرا من........../؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

هر وقت حس رفتن بهم دست میده 

یکاری میکنی............که بفهمم هنوز باید واسه موندن امیدوار بود 

چرا من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

------------------------------------------ 

پیانو.............. 

ساز مرگ............. 

این قطعه.................ساز مرگ............ 

صدای سرگرد: تن صدات این چند روزه سوز داره.......اینطور میزنی.......و میخونی......ادم یاد قبرسون میافته......... 

صدای خانوم دکتر: سارا این روزا حالت خاصی پیدا کرده.........نمیخوای این رختای سپیدو از تنت بکنی.............تا چند روز دیگه نذر داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

صدای سرگرد: ادم تنش میلرزه........ 

------------------------------------------ 

من............. 

شاید 

۳ روز پیش.................بخواهم بمیرم........... 

و ۳ روز بعد..........شاید زنده شده باشم............ 

بی بی.......همیشه میگفت: پس از هر مرگی........یک تولد هست.........تولدی دوباره...... 

---------------------------------

بر میگردم............ 

بر میگردم................ 

صدای بابا توی سرسرا........... 

: سارا......دختر جون نمیخوای دل از اون کتاب بکنی......اصلا ببینم چی داری میخونی ؟؟؟؟؟ 

ـ کوههای سپید... 

: درباره چیه؟؟؟؟؟؟؟ 

ـ داستان تخیلی علمی....درباره زمانهای دور که یک سری بیگانه بر زمین حکمرانی میکنن و اراده انسانها رو به وسیله وسایل بسیار پیشرفته در اختیار خودشون میگیرن........داستانش خیلی با حاله............ 

: با حال تر از داستانهای من؟؟؟؟؟؟؟ 

------------------------------------------------- 

عادت داشتم هر شب قبل از خواب........برم تو اتاق خواب بابا........ 

کنارش تو تخت لم میدادم........و بابا داستان تعریف میکرد........... 

داستانها اونقدر جذاب و خاص بودن که نمیتونستم واسه شنیدن قسمت دومش تا شب بعد صبر کنم........ 

همیشه بابا باید همه داستانها رو برام تعریف میکرد 

ملک جمشید و خورشید بانو......... 

علی بابا و چهل دزد بغداد  

هزار و یک شب 

غول چراغ جادو....... 

رستم وسهراب...... 

سهراب و گرد افرید..... 

رستم و تهمینه......... 

سام نریمان 

زال و سیمرغ......... 

کچلوکه او گل نکن  

حسن کچل......  

کلاه من یادت نره 

بکوب بکوب همونه که دیدی 

شاه عباس..... 

شاه محمود...... 

کریم خان زند........ 

و خیلی داستانهای اسطوره ای دیگه..........که میشد لالایی شبهام...... 

برام این داستانها جذاب بودن...............و احساس میکردم ایرانیها همیشه مردمان راستگو.......قوی و خوش قیافه بودن........... 

شجاعت قهرمانهای داستانها.......... 

هر چی بزرگتر شدم..................از ایرانی بودن بیشتر فاصله گرفتم 

----------------------------------------------------- 

خیلی خیلی داغم.......

و دلم میخواد کمی حرفهای ممنوعه بزنم

بلکه دلم خنک شود

---------------------------

اعصابم خورد به شدت........

نگید چرا که نمیتونم خودمو کنترل کنم یکهو سرتون داد میکشم........

یک عمر ...............سعی کردم این دختر بودنمو یک مزیت بدونم.........

اینکه زیبا هستم.......ظریف هستم.........و میتونم به عنوان یک زن ستون یک خانواده باشم......

میتونم از زن بودنم لذت ببرم..............

یک عمر سعی کردم پا به پای مردها خودمو بالا بکشم..........

کارهایی کردم تا بدونم میتونم تصمیمی گیری کنم..........

میتونم زندگیمو خودم بچرخونم........

میتونم پولسازی کنم..............

و میتونم برنامه ریزی کنم و مدیریت................برای هر کاری که استعدادشو دارم.........

یک عمر..........تمام سعی خودمو کردم...........که نشون بدم هیچ فرقی با شما مردها ندارم.........

ولی حالا........................

حالا نه زنم ...............نه مرد..........................

کنار زنها............من یک موجود خشک و بی روحم..........که ناز و ادا و مغزهای میمون وارشونو نمیتونم تحمل کنم..............

کنار همجنسان ضعیف خودم.........نمیتونم از زن بودنم لذت ببرم...............

و کنار مردان...............مجبورم از زن بودنم فرار کنم.................

مجبورم...............به خودم بقبولونم........که زنانگیمو مخفی کنم تا بتونم به زندگیم ادامه بدم......برای اینکه مورد تجاوز و قدرت نمایی شما موجودات بی غیرت قرار نگیرم 

( بهتون برنخوره..........من اینو برای همه مردان ننوشتم.........ولی قبول کنید که همه ........چه زن ........چه مرد دیگه چیزی به نام رگ غیرت در وجودمون نیست.........وقتی یک دختر از کنارت رد میشه........و مرد کثیف و هرزه ای بهش متلک میپرونه...........و دختر از ترس و شرم و حیا......سرشو میندازه زیر و میره..............نمیخواد رگت بزنه بالا و بپری به اون پسر کثیفه که میدونم اینکارم نمیکنی از ترس اینکه کتک بخوری یا یارو چاغو داشته باشه............لا اقل تو ذهنت نگو کرم از دختر بوده............اخه دختر بیچاره چیکار کنه که شما مردها کمی شرم کنید و یادتون بیاد ایرانی هستید ..........نه اعراب عصر جاهلیت )

---------------------------------------------------------

سرزمین من............

سرزمین من..................

ایران من.....................

زمین من..................

خاک من........................

همه هستی من..................

داره منو از جنسیت خودم بیزار میکنه.............

اینکه یک زنم..........و یک زن در ایران محکومه..............

محکوم به ...............

محکومه ...........................

--------------------------------------------

از این به بعد میخوام قسمتهایی از تاریخی که زیر دستمه و دارم روش کار میکنم ..........رو در وبلاگم قید کنم........

تا مردم بدونن چین........کین............کجان..............

و چطور دارن تیشه به ریشه خودشون میزنن........... 

این روزا........... 

توی غرب کشور................فرهنگی داره دست و پا میگیره.........بین اقوام ........ نشین......... 

پان ................... 

این گروه که خودشونو خدایان و صاحبان اصلی فلات ایران میدونن...... 

فراموش کردن خودشون از نژاد آریایی هستند..... 

ترجیح میدن با داستان سازی و دست بردن در تاریخ.........خودشونو فریب بدن...... 

که آریایی ها قومی وحشی بودن بهشون حمله کردن........و اونها رو تا سرزمین ترکیه عقب روندن.........و ایران رو از چنگشون دراوردن.......... 

این حضرات محترم.............خودشونو میچسبونن..........به ترکیه امروزی........و حتی خیلی از  ایرانی بودن خودشون شرمندن........و ترجیح میدن بچسبن به ....و ترکیه....... 

کجای کاریم ما؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

من هرگز نخواستم به کسی توهین کنم 

همیشه عقیده داشتم و دارم یک مملکت برای پیشرفت باید به تمام فرهنگ و زبانهای محلی احترام بزاره........ 

حتی معتقد بودم باید به ترک زبانها........کرد ها.......عربها.........و اقوام دیگه اجازه بدن در کنار نگارش زبان پارسی....به اموزش زبان مادری خودشون بپردازن تا اصالتشون از بین نره......... 

ولی وقتی بی معرفت بازیهای خیلی از هم وطنهای وطن فروش رو میبینم اعصابم خط میافته 

-------------------------------------------------- 

یکی از دوستان پدرم که خیلی بهشون ارادت دارم....... 

و یکی از افتخارات ایشون آذری زبان بودنشونه....اهل تبریز هستند.......... 

یک تیمسار بازنشسته که خیلی وقته مملکت ایشون و امثال ایشون رو به فراموشی سپرده.... 

برام تعریف میکرد که وقتی ایشون جوان بودن........ 

 مردان اهل ترکیه که به ایران میاومدن........برای خرید و فروش......... 

اونقدر پول نداشتن که بتونن یک غذای درست و حسابی بخورن........ 

برای همین نون خشک رو داخل نوشابه میزدند و کنار کبابی میایستادن و با بوی کباب غذاشونو میخوردن......... 

و پولهاشونو جمع میکردن تا بتونن برای خانوادشون به کشور فقیر و بخت برگشته ترکیه ببرن.... 

خواننده های ترکیه........به ایران میاومدن........ 

و کنسرت میزاشتن........تا بلکه برای بچه های بی سر پرست سرزمینشون پولی به ارمغان ببرن........ 

سرزمین ایران .......... 

تاج سر آسیا بود......... 

30 میلیون جمعیت........... 

با سرزمینی بزرگ و آباد............... 

نفت........... 

گاز........... 

معادن آهن و مس......... 

زمینهای زرخیز......... 

مردمانی ثروتمند و شاد............... 

زنانی شاد و پاک 

یکی از افتخارات ایرانی بود که زن فاسد و فاحشه نداره............... 

در حالیکه ترکیه........................ 

بعضی اوقات ............وقتی تاریخ رو میخونم.........احساس میکنم به نفع تمام همسایگان ما بود که نابود شیم............. 

--------------------------------------------------- 

خیلی از ترک زبانهای ایرانی فراموش کردند.............. 

که پدران شجاع ایشون چه حماسه ها که نیافریدند برای حکومت مشروطه........... 

تبریز یها چقدر برای این سرزمین کشته دادن........... 

آذریها خون نریختند تا نوه ها و فرزندان ..............به ایرانی بودن خودشون شرم کنن......... 

------------------------------------------------- 

کدوم ابلهی گفته فارسی یکی از لهجه های عربی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

شرم به همتون............. 

شرم........... 

که عربهای سوسمار خوار بادیه نشین رو ترجیح میدین به سرزمین کیان..........و تاج 

شرم بهمتون..........که براتون دبی شده بهشت............... 

و اجازه میدین دخترانتون برن زیر تن بو گندوی اون کثافتها................. 

الان یکی از افتخارات اعراب اینه..........دختر ایرانی تسلیم اونها شده 

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

وقتی ما در صدر اسلام............شاهد خودکشی زنان ایرانی هستیم..........برای اینکه به دست پلید تازیان نیافتن.......... 

چطور اینقدر بی غیرت شدیم..................... 

داریم با دست خودمون ایران و سرزمین گل و بلبل رو نابود میکنیم.............  

------------------------------------------------- 

نه عراق......... 

نه سوریه........... 

نه امارات........ 

نه مصر 

نه اردن......... 

هیچ کدوم عرب نیستن............. 

اونا هستن که تسلیم زبان عربی شدن و اصالتشونو بر باد دادن.............. 

و ایرانی به این مینازه که زبانشو حفظ کرد............ 

ما.................. 

زاده سرزمین نجبا هستیم................. 

چطور اینقدر خودمونو باختیم............ 

غرورمون کجا رفته 

مهم نیست که دیوان سرزمین ما رو گرفتن............. 

مهم فکر ماست 

مهم اینه که تو به عنوان یک ایرانی به ایرانی بودنت بنازیییییییییییی 

نه به این فکر کنی که ای کاش جزو سرزمینهای عربی بودی.............. 

نه اینکه جزوی از ترکیه باشی............... 

مسخرس................... 

اینها همه روزی جزوی از سرزمین های ما بودن 

نیاکان ما........................چی بودن؟ 

ما چی هستیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

هیچی 

هیچی هم نیستیم........ 

یک مشت زن و مرد پوسیده و بی غیرت.........که فقط بلد شدیم نداشته ها رو بشماریم........ 

این همه داشته ............... 

یکم به خودتون فشار بیارید به جای غیبت و بد نام کردن دیگران................خانواده خودتونو بسازید............ 

به جای تیکه انداختن به دختران مردم.................به ناموس خودتون فکر کنید 

--------------------------------------------------- 

اعصابم...........خورد............ 

فکر میکنم همیشه خواستم راه باشم نه چاه................ 

ولی......... 

دارن به سمتی منو میکشن که خودمو بندازن تو چاه............... 

بخوای جلوشون بایستی.....خفت میکنن......... 

چون همراهی نداری 

یک مشت ترسوی بزدل و پول پرست............ 

منفعت جای عشق رو گرفته 

جای ارزش رو گرفته 

دیگه کسی به خاطر علاقش زندگی نمیکنه........... 

نفرین............. 

نفرین به هر چی زن و مرد وطن فروش................ 

میگن حق گرفتنی......... 

ولی تو مملکتی که حق خودش نا حق و نا حق شده حق..............باید چکار کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

----------------------------------------------------------------------- 

بهتر ادم تو ایران از درد بمیره.............تا بره پیش صنف کثیف و پست و پولکی پزشکان.....    

---------------------------------------------------------------------- 

پزشک یک زمانی قداست داشت.......... 

هنوزم باید داشته باشه........ 

ولی نه در ایران 

اینجا ادم پاشو بزاره تو مطب یکیشون............دیگه کارش تمامه 

حالم ازشون بهم میخوره 

حالم از تکبر و غرورشون........ 

از نگاههای.............. 

از پولدوستیشون بهم میخوره.......... 

چه مدرن ادم میکوشن.................. 

پدر دوستم که براحتی مشکلش یک تا دوهفته مدت درمانش بود  خوب میشد....... 

الان از آبان ۸۷ درچار این صنف شده........ 

الان علاوه بر خونریزی معده......... 

کم خونی............ 

ضعف جسمانی........ 

دچار عفونت ریه هم شده 

دلیل همه این بلاها دادن داروی اشتباه....... 

کی جوابگوی این همه کوتاهی....... 

کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

حق...........کدوم حق 

چطور میشه یک پزشک رو محکوم کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

وقتی همشون عوضی و کثافتن............ 

----------------------------------------------------- 

آقا اگر میخواید بمیرید........... 

بیاین تو یکی از بیمارستانهای ا صفها ن.......... 

فرق نمیکنه دولتی باشه یا خصوصی.........مهم اینکه شما رو بسیار مدرن میکشن..... 

کافیه اعلام کنید که پولدارید..........و میخواین خوب بشید....... 

حتما این کلمه من از نظر مالی مشکلی ندارم رو با دقت به دکترهای محترم بگید.......... 

تا حواسشون جمع شه.......... 

حالا شما مثلا سرماخوردگی مختصر دارید........ 

یا درد عضلانی............ 

از اونجایی که مشکل مالی ندارید و باید درمان بشید................ 

ایشون.......دکترهای محترم.............خدمت کامل به شما میکنن............ 

و از اونجایی که باید تمام صنفشون بی بهره نمونن................شما یک دور کامل بین تمام رشته های تخصصی خودشون پاس کاری میکنن.......... 

ته کار چنان بهتون تلقین میکنن..............که باورتون میشه یک چیزی تون هست........... 

نتیجه........... 

یک سال بعد..........در حالیکه به شدت از زندگی سیر شدید..........دچار ایست قلبی میشید و ریغ رحمتو مینوشید........... 

و دکترها........میان بالا سرتون و میگن: ما تمام تلاشمونو کردیم.............حیف که بیشتر نموند ............یکی دو تا ویزیت دیگه هم بد نبودا............شاید میشد کاری کرد 

------------------------------------------------ 

س ازم ان ن ظ ا م پزشکی.......... 

خودش احتمالا نطفه فساد در طبقات این صنف محترم........... 

وگرنه............ 

این قشر به همین راحتی ادم کشی مدرن نمیکردن....... 

-----------------------------------------

------------------------------------------------------------

امروز واقعا داغونم........ 

ازون روزاست که دلم داره از غم میترکه......... 

از دور وقتی ادما به ادما نگاه میکنن 

فکر میکنن طرف عند خوشبختیه............ 

منم جزو همونام......... 

هر کی از دور نگاه میکنه میگه : تو که غمی نداری 

----------------------------------- 

ادما چی میدونن از دل هم 

میگن روز قیامت خدا از ادمها میخواد همه مشکلاتشونو به یه درخت اویزون کنن........ 

بعد هر کی هر مشکلی دوست داره برداره واسه خودش 

هر کی مال خودشو دوباره بر میداره 

و نتیجش این میشه 

مشکل هر کی واسه خودش بزرگه و قابل درک......... 

ولی مشکلات دیگران براش خیلی خیلی بزرگتر و غیر قابل درک 

------------------------------------ 

اومدم خونه 

اعصابم ضربان داشت 

درست مثل ضربان قلب............... 

حرفای رکسانا پتک میزد تو سرم......... 

هر کار کردم یادم بره نمیشد.......... 

به کی پناه ببرم......... 

تلفن زدم به سید......... 

مثل همیشه گوش کرد.......و من فقط گریه کردم....... 

وقتی اشکی برام نموند............گفت : خدا همیشه با صبورین........یادت باشه.....تحت هیچ شرایطی حرمت خواهر بزرگتو نشکنی........ 

گفتم: میگید.........ولی اگه بدونید داره چیکار میکنه.......... 

گفت: مظلوم نباش..........ولی پا رو ارزش هات هم نزار.......... 

------------------------------------------ 

از جام بلند میشم............. 

چقدر دنیا برام تنگ شده........... 

میزنم بیرون........... 

به خودم میام میبینم پشت در باغ خانم دکتر اینام.......... 

صدای خنده بر و بچه ها.............. 

در میزنم.......... 

خانم دکتر با هیجان بغلم میکنه 

: سارا جون فکر نمیکردم امروز برگردی اصفهان........چه خبر؟ 

سرگرد مثل همیشه داره اواز میخونه.......صدای سوز تار......میگم : اگه اجازه بدید همنوایی کنم....... 

سرگرد: اشکمونو درنیار............امروز میخوام ما رو ببری به اوج.......شادمون کن...... 

----------------------------------------------- 

ای کاش میشد نوشت......... 

ای کاش میشد سنگینی بار منت رو نوشت......... 

ای کاش میشد سالها درد بی کسی رو هجی کرد.......... 

اینکه کلی فک و فامیل و خواهر و برادر داری.............ولی نیستن............وجود ندارن......... 

جز در سود و زیان......... 

ای کاش میشد اینها رو بیان کرد........ 

از پشت خنجر خوردنو......... 

از خیانت...........از کثافت 

از ارثیه پدری که میشه حکم اعدام.......... 

از مالی که هست............... 

ولی نمیتونی ازش استفاده کنی.............. 

خسته شدم........ 

خسته شدم از هر چی مرد و نامرد.........از هر چی زن و ................. 

خسته شدم........ 

دارم به دیوار سنگی چنگ میندازم........ 

نمیشه اینا رو تو جمله و کلمه بیان کرد 

نمیشه فهموند یک عمر با منت خواهر بزرگتر بزرگ شدن یعنی چی 

اینکه از بچگی تو سرت بزنن که اینکارو بکن.......اینو بپوش.......اینو بگو.........که دیگران یک وقت نگن مادر نداشته......کسی نبوده بهش یاد بده 

نمیشه بیان کرد یک عمر خواهر بزرگتر هر روز و هر ساعت تو سرت بزنه و بگه: ازدواج نکردم تا بابا زن نگیره...........زن بابا نیاد بالای سرتون یعنی چه.......... 

نمیشه با کلمات بیان کرد جون کندن.........کار کردن........عرق ریختن..........برای حق خودت.....و بعد دیگران بگن ارث بهش رسیده یعنی چه 

نمیشه گفت که چطور به نام....................... 

نمیشه......... 

نمیشه اینا رو اندازه گرفت.......... 

نمیشه هر روز بشینی و نگاه کنی فامیل چطور برات آش میپزن.......... 

نمیتونی ببینی............مرزای مزرعت رو هر روز دارن بهش دست اندازی میکنن..........و تو از روی نسبت خونی..........نتونی دم بزنی که ابرو ریزی میشه تو شهرسون................ 

نمیشه........... 

نمیشه گفت عاشق یه دختر بچه کوچولو شدی ولی بهت میگن شرایطشو نداری ......و محرومت میکنن از داشتنش......... 

نمیشه نوشت توهینای یه مرد ..............که همبستر شبهای تنهایش بودی.........که هنوزم مرهم زخماشی..............ولی خیلی راحت دلتو لگد کوب میکنه........ 

نمیشه نوشت ....................شبهایی که..........از فرط تنهایی بالشو بغل میکنی......و به خودت میگی بازوی مردانه مردیه که یک عمر به خاطرش داری عذاب میکشی............ 

واون...........اون............کنار پسرش یه جای تو این دنیا داره به ریش نداشتت میخنده......... 

دلم..................تنگ شده 

به اندازه این دنیا ..................... 

دیگه...................چکار باید بکنم که نکردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

چقدر باید از خودی بخورم....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

اقا باز امروز من دیوونم......... 

کلی حرف دارم واسه گفتن 

هم شادم 

هم غمگین 

دل به اندازه عدس کوچیک شده و تنگ 

ولی روحم توی وجودم زیادی میکنه 

اقا.............من امروز پارادوکس وجودم فوران کرده 

یاد یکی از بچه های وبلاگ نویس افتادم  

که بهم میگفت آتشفشان آماده فوران...... 

------------------------------------- 

میگم : اگه دلتنگمی.......اگه میخوای منو ببینی......بیا اصفهان  

میگه: که حتمنی لطف کنی و باهم بریم هتل عباسی یه قهوه ای با هم بخوریم 

میگم: مگه بده.........مهمون تو 

میگه: باشه......گذاشتم برات......حالا خانم کی وقتشون آزاده....اصلا این رفیق جدیدت مثل من بهت حال میده؟؟؟؟؟؟؟ 

خندم میگیره......... 

بعد در حالیکه اشکمو پاک میکنم........باهمون خنده ساختگی میگم: کلاسش به کلاسم میخوره.....تو نگران دوست جدیدت باش 

----------------------------------- 

صدای خنده (ن) کوچولو: سارا جون....... 

میگم : جونم......چی میخوای عزیز دلم.......الهی من فدای چشمای خوشگلت بشم 

هیجان زده عروسکشو میده دستمو بدو بدو میره تا با بچه ها بازی کنه  

داد میزنه : سارا جون......... 

تو این مدت فقط همین کلمات رو به کار میبره.......سارا جون........... 

اینم از بس همه بهم میگن یاد گرفته 

پس چرا این بچه حرف نمیزنه 

دکتر میگه باید صبر کرد 

صدای (ن) : سارا جون............ 

بغلش میکنم.........بوش میکنم........... 

و احساس میکنم چقدر دلم میخواد ........... 

------------------------------------------------------ 

چقدر دلم اینطوری میخواد نفس کشیدنوو..............  

دلم تنگ 

تنگ 

احساس نا امنی میکنم 

حس میکنم 

یکی داره زیادی بهم نزدیک میشه 

و من نمیتونم جهتشو بفهمم......... 

هی دور سرم پر میخورم.......... 

بدجور وحشت دارم........نمیدونم چرا 

از دنیای مجازی هم دیگه میترسم 

انگار حریم این هم از بین رفت

راه در جهان یکی است و آن راه ، راه درستی است.....

این جمله رو از بچگی تو گوشم هی زمزمه کردن....... 

جمله معروفیه.......و بر اصول سه گانه تاکید داره....... 

گفتار نیک 

پندار نیک 

کردار نیک 

------------------------------------------------------ 

چرا امشب هی به این قضیه فکر میکنم.......... 

وووووووووو 

کلی راه رو اشتباه اومدم........ 

به ننه جون گفتم: ننه.......چطور میشه راه اشتباه رو برگشت......و درستش رو ادامه داد؟ 

ننه: ووی خانوم........راه رفته رو که برنمیگردن.......وای میسن......نیگاه میکنن......راه درستو پیدا میکنن.........همونو ادامه میدن....... 

--------------------------------------------------- 

خیلی وقته نخوندم.......... 

امشب سرگرد اینا همراه خانواده دکتر اومدن......... 

کلی خوش گذروندیم......... 

و من با سوز...........بعد از مدتها خوندم.........با کمک سرگرد........ 

خون در بدنم...........داغه.........من حسش میکنم 

---------------------------------------------- 

یک تجربه بسیار مهم 

اگر پولدار باشی 

تحصیل کرده باشی 

قدرتمند باشی 

هر کاری بکنی.................برای دیگران میتونی الگو باشی و کارهات قابل توجیه...... 

ولی وای به روزی که استقلالی از خودت نداشته باشی......... 

مهربون باشی....... 

پاک باشی 

دوستداشتنی باشی......... 

با کوچکترین لغزش همون مردم به خاک گرم میزنن تو رو 

اینو یاد گرفتم...........: قوی باشم........مقتدر......پولدارو مستقل.......... 

اینطوری این منم که میشم الگو..........و مردم میشن......پیرو........ 

------------------------------------------- 

صدای ننه: خانوم.........دورت بگردم........خانوم.........اگه رکسانا خانوم بفهمه قیامت میشه...... 

_ نترس ننه......هوامو داشته باش........کسی نمیفهمه........ 

صدای ننه: سارا.........سارا ننه 

خودم پشت تلفن: الو سلام ..خسته نباشید......من (ش) هستم....میشه وصل کنید اتاق جناب مهندس(ت) ......ممنون 

صدای ننه: آخروش یک کاری میکنی رکسانا گردنتو بشکنه........ 

صدای گرم و دلنشین و مردانه مهندس پشت تلفن: بله ..... 

_ سلام........من (ش) هستم خواهر کوچیکه خانوم دکتر ..... 

: بله...بله..........حال شما خانوم مهندس .......خوب هستید.....خانواده محترم خوب هستن...؟  

_ بله......همه سلام دارن خدمتتون......راستی دعوت نامه به دستتون رسید؟ 

: بله......بله.....رسید.....الانم جلومه..... 

_ تشریف که میارید؟/ 

: خیلی دوست دارم.......ولی فکر نکنم فرصتشو .......... 

_ خواهش میکنم ........نگید این حرفا رو........شما مهمان ویژه ما هستید......باور بفرمایید اگر شما دستور بدین من چشم بسته زمان مهمانی رو تغییر میدم....... 

: نه........این چه حرفیه میفرمایید.........من من....... 

_ مشکلی دارید؟ 

: راستش.......من نمیخوام بیش از این موجب ناراحتی خانوم دکتر بشم 

_ چه ناراحتی.......؟ اتفاقا خواهرم خیلی نظرشون روی شما مثبت......خیلی خوشحال شدن وقتی فهمیدن شما هم میخواین عضوی از این خانواده بشید و ما رو از کمکهای خودتون بهره مند کنید.................... 

( به نظر میرسید با حرفام گوشای مهندس خورده به سقف.........) 

:البته .......ولی .....ظواهر امر که نشون میداد خانوم دکتر بدجور با حضور من مشکل دارن..... 

_ وای.......رکسانا ظاهرش تلخه.........ولی باطنش از شهد شیرینتر......اون خیلی به شما احترام میزاره.......همیشه به من میگه شما مرد محترم و سخت کوشی هستید...و بسیار صادق و درست ........من بعید میدونم.........اخلاق ظاهری خواهر من بتونه مرد باهوش و بازکاوتی چون شما رو فریب بده.........یا نا امید کنه

---------------------------------------------------- 

صدای ننه: خدا آخر عاقبت اینکارو بخیر کنه...........ننه.......فکر عاقبتش باش 

_ دو تا ذوج خوشبخت............دو تا عاشق...........بهرام میخواست اینکارو بکنه.......نتونست......به من وصیت کرد......... 

صدای ننه: راست میگی ننه 

_ دروغم کجا بود ننه.......ننه.......ننه.........باورت میشه........بعد از اینهمه سال.......ایندوتا باز رو در رو شدن............وای خدای من..........اگه بشه........چی میشه......... 

---------------------------------------------- 

چقدر...............نگرانم 

ولی خوشحال 

عجیبه غم هم دارم 

آقا قبول نیست 

مگه میشه ادم هم خوشحال باشه هم غمگین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

ووی...........خدا بازم.......ازون حرفا زدما 

هر چی نزدیک تر ........دورتر
هر چی دورتر نزدیک تر
این تجربه منه بعد از تمام این سالها
------------------------------------
سیگار میکشی پسر؟؟؟؟؟؟؟؟
از نقشه گفتی
من عاشق نقشم..........
مواظب خودت باش..........
همه نقشه ها سر راست نیستن......
انحرافشون زیاده
گم میشی
--------------------------------------
میخوای حرفاتو باور کنم.........؟؟؟؟؟؟
تو داری زور میزنی عاشق بشی
عاشق شخصیتی که نوشته هاشو میخونی
گیج میشی
میخونی
عاشق تر میشی
شده سد
میخوای سد رو بشکنی
ولی نمیدونی پشتش چیه
یه دره سبز؟؟؟؟؟؟؟
یا بیابون خشک
شایدم سیل...........یه سیل طغیانگر
لعنتی
چی میخوای؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دنبال چی هستی
این داستان نیست که بنویسمش بدم چاپش کنن تا دیگران خوششو بیاد بگن به به
منو تو گیج کردی
از هر در میام...........تو از در دیگه فرار میکنی...........
و باز میگی
من عاشقتم.........
میخوای باور کنم
مسخرس...........
مسخره
انگار حرفات خشن ترم میکنه
خشن تر
چون حس میکنم منو لقمه چرب و نرم و راحتی گیر اوردی..........
یه ادم با کلی نقطه ضعف..........
که میتونی چند صباحی با جملاتت ازارش بدی
میخوای باور کنم
------------------------------------------------------ 

امروز از دیروز هم بهترم.......... 

بدتر........... 

بدتر 

دلتنگ خیلی چیزام 

ولی روحیم شاد 

از درون دلم روشن............. 

--------------------------------------------------------- 

تعمیرات تموم شد 

رنگ هم به وسطاش رسیده......... 

امروز دستمزد کارگرها رو دادم.......... 

زیر چشمی نگاهم میکردن.......... 

انگار هنوز ترس داشتن سرشون غر بزنم........ 

ولی وقتی یک مقدار بیشتر از مقدار طی شده بهشون دادم 

گل از گل ۳ تاشون شکفت..........  

طبقه بالا از پنجره کوچه رو دید میزدم..........که کارگرها موتورهاشونو از پارکینگ اوردن بیرون.... 

بدون اینکه بدونن من بالای سرشونم..........با هم حرف میزدن. 

اولی: منو باش......گفتم با اونهمه ایراد و بهانه های عجیب و غریب .........پول هم کم میده... 

دومی: نه بابا.......درسته یکم تلخه........ولی خیلی خانم......باور کن خستگی کار از تنم در رفت....... 

سومی: خدا به داد شوهرش برسه.......این زن نیست که......... هر وقت میومد.......من پاهام شروع میکرد به لرزیدن......... 

خوب 

خوب 

خیلی خوب 

نمیدونستم اینقدر دیکتاتورم........... 

شدم یکی مثل رکسانا 

یکی مثل سرهنگ 

یعنی اینقدر این هفته بهشون سخت گرفتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

به نظر خودم که من زیادی هم سختگیر نیستم............ای کاش رکسانا بود 

اونوقت اینا قدر منو میدونستن......... 

----------------------------------------------------------- 

دیشب..............ساعت ۳ صبح.............تازه پلکام داشت گرم میشد........که تلفنم جیغش درومد 

با چشمای به زور باز..........جواب دادم: بله....... 

فکر میکردم بازم لیلا.........میخواد درد و دل کنه........... 

ولی با شنیدن صدای غمگین و ارومش...........تنم یخ کرد 

: چی شده..... چرا حرف نمیزنی....... 

ـ میتونی بهم گوش بدی 

: میدونی الان ساعت چنده ؟ 

ـ میدونم.........ولی نگم میرم خودمو میکشم........خواهش میکنم 

( مثل همیشه گوشام دراز...........اصلا رو پیشونی من نوشتن سنگ صبور) 

: بگو........گوش میکنم 

ـ یک اشتباه خیلی بزرگ کردم........اصلا نمیدونم چطوری شد..........اصلا نمیدونم......... 

: بیشتر توضیح بده.......حاشیه نرو......برو سر اصل مطلب....... 

ـ من باعث مرگ یکی از مریضام شدم........ 

تنم یخ کرد.........خواب از سرم پرید......... 

بلند شدم تو تخت نشستم: تو چیکار کردی 

زد زیر گریه............ 

مرد گنده پشت تلفن زار میزد........... 

-------------------------------------------------- 

صبح کلی با وکیلم صحبت کردم و از قوانین مربوطه پرسیدم........ 

خیالم یه جورایی راحت شد 

تلفن کردم به (ر)........ 

کمی اعصابش اروم تر شده بود........نشونی رو برام اس ام اس کرد....... 

رفته بود پرونده پزشکی طرفو کامل خونده بود.........وضع طرف خیلی خراب بود........ 

و امیدی هم به زندگیش نبوده............... 

خانوادش همینکه جسدو تحویل گرفته بودن.......بدون پرسش برده بودنش......... 

ولی (ر) هنوز هم ناراحت بود و میگفت: اگر من اشتباه نکرده بودم.......دست کم.......تا ۶ ماه......شایدم یک سال دیگه دوام میاورد........ 

یکم فکر کردم و بعد گفتم: (ر) ............تو به این اعتقاد داری وقتی زمانش برسه..........کسی نمیتونه جلوی مرگو بگیره...........زمانش رسیده بوده.........تو شدی وسیله مرگش........خواست خدا بوده.........حالا اگر خودتو نمیتونی ببخشی........و میترسی خانوادش در تنگنا باشن.......بسپرش به دست من...........تو پولو جور کن......... 

صدای غمگین (ر): اول صبح به چند تا بنگاه دار تلفن کردم........واسه ماشینم........به نیازمندیها هم اگهی دادم.......فردا چاپ میشه........تا اخر هفته هر طور شده پولو جور میکنم.....ولی سارا.......اگر بفهمن چی؟؟؟؟؟؟؟ من......من 

ـ نمیفهمن عزیز من........نمیزارم بفهمن......تو حرص نخور........خواهش میکنم.......تو دکتر خوبی هستی.........شاید هوس باز باشی.........زبون نفهم باشی........یکمی هم نکبت باشی....ولی دکتر خوبی هستی........خره.......تا دکترا ادم نکشن دکتر نمیشن...... 

: خوب داری سواری میگیریها........هر چه دل تنگت میخواهد بگو.......خجالت نکش...... 

ـ مگه دروغه........بر منکرش لعنت.......بشمار........عزیز دل من.......تو بیشعور ترین دوست دنیا ولی بهترین و دلسوز ترین پزشکی هستی که تا حالا باهاش برخورد داشتم.......... 

: ازین همه مشت و مال یک دنیا سپاس خانوم.......... 

--------------------------------------------- 

رفاقت.......... 

چرا من عاشق بودنو نمیفهمم............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

چرا مرد برام یعنی خیانت و کلک و بکن درو و ................... 

چرا نمیتونم باور کنم مردی در این دنیای بزرگ..........فقط و فقط مال منه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

قلبش واسه من میتپه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

و مال من واسه اون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

چرت و پرت.......میبافم بهم امشب

خوب کلی حرف داشتم واسه گفتن 

ولی مثل اینکه باید اول کمی درد و دل کنم 

---------------------------------------- 

حالم خوب.......یعنی خوب اگر بزارن......  

دلم از نوشتن زنانگی گرفته 

خیلی زیاد 

---------------------------------------- 

دلم یه چیزای عجیب غریب میخواد.......... 

یک کارایی دارم میکنم 

خودم میشینم بهشون میخندم 

ولی کردم دیگه 

کاریش نمیشه کرد 

------------------------------------------------ 

این چند وقته یکم زیادی تکاپو و بدوبدو کردم......... 

ولی نتیجه بخش بود......... 

فکر میکنم دوباره دارم زنده میشم 

دوباره دارم زنده میشم 

یا شدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

بگذریم 

----------------------------------------------- 

رفتم سر کارگرای ساختمون.............یه خودی نشون دادم....... 

یک مقدار اندر دلشان رفتم و تشری زدم....... 

نتیجش این شد که همون کاری که من میخواستم با دقت انجام دادن 

---------------------------------------- 

این روزا شدم تازه عروس غر غرو......... 

هی گیر میدم به کار این کارگرای بیچاره........ 

احساس خاصی به این خونه دارم.......... 

یه حس قریب 

شاید چون بهرام بهم گفت : قرض نبود.......هدیه بود....... 

و من انگار باری از رو دوشام برداشته باشننننننننننن........ 

چقدر دلم برات تنگ شده داداشی 

------------------------------------------- 

اشکها و لبخندها رو کامل ندیدم 

چند قسمتشو اونم نصف کاره........ 

ولی ازین بازیگرش هومن برق نورد و بازیش خوشم اومد 

حالا بماند بازی درخشان گوهر خیر اندیش 

مهدی هاشمی هم سعی کرد غم چشماشو بپوشونه............ولی نتونست....... 

به نظرم کار جالبی بود......حیف شد کامل ندیدم............ای کاش بشه سیدیش بیاد بخرم.... 

مثل ابله ها زده به سرم رفتم سری کامل کیف انگلیسی......و البته مدار صفر درجه رو خریدم.. 

حالا اگر وقت کنم.......میشینم به تماشا 

------------------------------------------ 

کارای قدیم پروندشونو باز کردم........... 

دوباره افتادم تو جون این دفتر دستک 

داستان جدیدم رسیده به جاهای باحالش........ 

زندگی و خاطرات پدر عزیزم............که رسیده به سالهای ۴۳ و ۴۴.......خیلی هیجان آور..... 

حالا بماند من پیاز داغشو زیاد کردم.......... 

و یکم عاشقانش کردم............نیست پدر گرامی حتی در عشق ورزیدن هم خشونت نظامیشونو ابراز کردن..........من یکم تغییرش دادم.......... 

تازشم..........خودمان را کشتیم برای یافتن وقایع سالهای ۴۰ تا ۴۵ 

داستان زندگی نوشتن هم سخته ها............... 

ادم باید تاریخ هم بدونه............ 

--------------------------------------------- 

 یک سر زدم به ............... 

یک دختر بچه روی لباس نازنین جیش فرمودند........... 

گناهکی اینقدر خوشگل و معصوم نگاهم کرد.......... 

همش ۳ سالشه..........تازه اوردنش........ 

خانوادشو در حادثه آتش سوزی از دست داده........فامیل هم قبولش نکردن........ 

کلی اسباب بازی سفارش داده بودم.........با کلی پوستر بچگونه و عکس و کارتون و........ 

خلاصه امروز سور و ساتی بود.......... 

رکسانا هنوز از دستم دلخور........... 

ولی وقتی دید با دست پر اومدم..........دختر بچه رو صاف گذاشت تو بغلم و گفت: (ن) جون.....این سارا.......پیشش بمون تا من بیام خوب عزیزم..........؟ 

انگار نه انگار من بیچاره از راه رسیده کارش دارم............... 

دختر بچه ۳ ساله طوری نگاهم میکرد انگار من میخوام بخورمش.......... 

خلاصه منم شیطنتم گل کرد و ادا اطوار دراوردم.........و اونم خندش گرفت.............. 

یکهو من گرمی خاصی همراه بوی مطبوع رو حس کردم و به خودم گفتم: گند زدی سارا........گند.. 

دختر بچه کوچولو کنترلی روی کارهاش نداشت..........و وقتی میخندید یا عصبی میشد یا حتی میخوابید........فرت...............همه جا رو آبیاری مینمود......... 

مونده بودم چیکار کنم........دیدم داره مثل بید مجنون میلرزه.........بدجور ترسیده بود 

منم زدم زیر خنده و گفتم: وای..........تو هم که مثل منی.........منم مثل تو وقتی میخندم همه جا رو اب میدم........... 

بعد با هیجان بغلش کردم و بردمش سمت یکی از حمامهای همون طبقه........... 

خلاصه نیم ساعت بعد من و خانوم خوشگله داشتیم اب بازی میکردیم.............و هر دوتامون سر تا پا خیس اب................یواش یواش لباساشو کندمو و گذاشتموش توی وان اب......بازم ترسید......زد زیر گریه........زودی رفتم کنارش و گفتم: منم میخوام حمام کنم........باشه.......منو تو بشور.......... 

گریش بند رفت..........یه نگاه خوشگل بهم کرد و بلاخره زبونش باز شد : بیا..... 

و عروسک کثیفشو که تا اون موقع سفتی چسبیده بود گرفت طرفم....... 

ذوق زده گفتم: باشه........منم عروسکتو میشورم......ولی من چی باید صداش کنم؟؟؟؟؟ نکنه اسم نداره؟؟؟؟؟؟؟ 

یکم نگاهم کرد و گفت : تین تین...... 

با هیجان گفتم: اسمش تین تین....؟؟؟؟؟؟؟؟  

سر تکون داد  

با شوق جیغ کشیدم: وای چه اسم خوشگلی.........سلام تین تین.......اجازه میدی منو تو رو حمام کنم.....؟؟؟؟؟؟ خوشگل بشی؟؟؟؟؟؟خوشبو بشی؟؟؟؟؟؟عزیز همه بشی؟؟؟؟؟ 

--------------------------------------------------- 

رکسانا سیگارشو روشن کرد.......... 

باور کردنش سخته برام که رکسانا سیگاری شده......... 

چشمای جدی و خشکش روی پوسترای جدید ماتم زده بود 

ـ خوب.......کارت بد نبود............خوب رسوندی.........حالا میخوای چیکار کنی 

: میخوام بمونم..........تا اخرش هستم 

ـ جدی.........ببینم فکر کردی همه کارا مثل حموم کردن میمونه......نه خانوم......بیای تو اینکار........یه روز به خودت میایی دیگه نمیتونی بری بیرون.........

: رکسانا شد من یه بار یه چیزی بگم تو بشی مرهم نه زخم دلم........  

ـ نمیفهمی........بسکه نفهمی...  

: دست پرورده خودتم........ 

ـ زبونت ۱۰ گز.........مغزت اندازه فندق 

خندم گرفت.........یاد (ر) افتادم که بهم میگفت: مغز فندقی 

ـ سارا.......این کارا بچه بازی نیست..... 

: ببینم..........تو نگران منی یا خودت.؟؟؟؟؟؟؟؟

ـ خیره سر و خر............یک طویله خر..........لیاقت نداری........اگر داشتی...... الان داشتی بچه خودتو بزرگ میکردی.......... 

نفسم تنگ شد........... 

بازم بحثای قدیمی................  

----------------------------------------------- 

دیدن رکسانا برام کفاره داره.............. 

از مجتمع میام بیرون......... 

توی محوطه جلوی ساختمان گل کاری و چمن و درخت و کلی سبزی و اینجور کارا کردن........ 

یک بخش هم وسایل بازی برای بچه ها.......... 

(ن) میدوه سمتم........ 

بغلش میکنم............. 

بوش میکنم و میگم: وای.........این بوی چیه؟؟؟؟؟؟؟این بوی دختر منه........ 

میخنده.......... 

چه حس خوبی............ 

بوسش میکنم با همه وجود.......... 

و میرم سمت پارکینگ.......... 

زخم خورده 

صدای رکسانا پتک تو سرم 

سرم درد میکنه 

سرم درد میکنه 

کل خوشی زندگی رو همیشه ازم میگرفته و میگیره......... 

واسه همه مادر واسه من زن بابا  

----------------------------------------

بر میگردم باغ 

صدای ننه جون: خانوم شما ناراحت نشین..........به دل نگیرید.......رکسانا خانوم ای روزا حالیش نیست چی میگه.......خانوم تو روح بهرام خان........... 

بر میگردم سمت ننه 

ـ ننه......نظرت چیه رکسانا رو شوهرش بدیم........ 

چشمای پیرزن ۴ تا شد.........شاخ هم دراورد......... 

: ننه.......حالت خوبه........؟؟؟؟؟؟؟؟سروت جایی نخورده.........چیچیش بدیم....؟؟؟؟؟؟؟؟من گوشام نشنوفت........ 

ـ ننه......از مهندس(ت) برام بگو......... 

: ووی...........خدا منو مرگ بده.........خانوم دستتو کردی تو اتیش حالیت نیس..........ووی........اسمشو جلو رکسانا خانوم نیاری......قیامت میشه........ حالو هی بوگو رکسانا چرتو پرت بارت میکنه.....خو دختر جون........د خودتم دندت میخاره خو......... 

ـ شنیدم یه زمانی همدیگرو میخواسن.............؟؟؟؟ ننه..........جون من......... 

: وووی..............قسم نده....قسوم نده.....رکسانا خانوم بو ببره من حرفی زدم........محشر کبری میشه ای باغو....... 

ـ خوب...اینا از کجا با هم آشنا شدن؟؟؟؟؟؟ 

----------------------------------------------------- 

خیلی حرفا هست که دوست دارم بیان کنم

الان هم حسشو دارم

خیلی دلم میخواد عقایدمو در زنانگی بیان کنم

ولی وحشت دارم از اینکار

اینکه جوانان و حتی تحصیل کرده های ایران همچنان در توهمات و سنتهای گذشته دست و پا میزنن اعصابمو خط میندازه  

--------------------------------------------------

هرگز با بکارت داشتن یا نداشتن یک دختر مشکلی نداشتم و ندارم......

به نظرم هر دختر مجاز خودش برای اینده خودش تصمیم بگیره و زندگی کنه........

مختار..........

همونطور که خداوند هر انسانی رو با اختیار افرید........

ولی این ما ادمها هستیم که قاعده و قانون میزاریم برای زندگی و راه رو برای شیطون باز میکنیم........

چه دختر هایی که کل زندگیشونو به خاطر بکارت تلف میکنن......

چه بسیار پسرانی که به خاطر این مطلب فریب میخورن و بیچاره میشن..........

احساس میکنم توی برهوتم.......  

------------------------------------

هر چی تو وبلاگ سعی میکنم مسیر درستو نشون بدم بدتر میشه........

مخصوصا دختر ها که دیگه شورشو دراوردن......

این بیشتر زنان هستن که درهای سواستفاده مردانو باز کردن.....

از ماست که بر ماست  

------------------------------------------

دو تا از شاگرهام لز هستن...........یعنی همجنس بازن........

وقتی دلیل کارو ازشون پرسیدم فهمیدم اجبارن دست به اینکار زدن........

هر دو برای س.ک.س با یک مرد له له میزنن...........هنوز سنشون برای ازدواج کمه

۱۶ ساله

و در ضمن از دو خانواده بسیار متعصب و سنتی اصفهان هستن

چادری و حتی با دستکش و هد و هر چی بگین خودشونو میپوشنن......

ولی چون دوستان خانوادگی هستن و رفت و امد دارن و از بچگی با هم بزرگ شدن......

نه تنها دوست دختر هستند رفیق جنسی هم شدن و خانواده ها اینو نمیدونن...........

حالا بماند که چی شد من فهمیدم..........

ولی واقعا عصبی شدم

نه اینکه بخوام جانماز اب بکشم و بگم کارشون بد و من درست میگم

ولی ای کاش مختار بودن برای اینکار نه مجبور.........

فرق دختران ایران با دختران جوامع ازاد در اینه......

دختر روسی یا انگلیسی ......یا فرانسوی .........بعد از کلی س.ک.س با مردها به این نتیجه میرسه که یک مرد نمیتونه اونو به ارگاسم یا اوج برسونه........

میره و خودش انتخاب میکنه که لزبین شه..........

ولی در ایران دخترها .........یا حتی پسرها.........در اثر نبود امکانات و محیط و مشکلاتی که در اثر دوستی با جنس مخالف پیش میاد..........مجبورن برن به سمت همجنس

در ایران کم نیستند دخترانی که لزبین شدن.........بدون اینکه تا حالا با پسری خوابیده باشن

فکر میکنید نتیجه این قضیه چیه؟؟؟؟؟؟؟؟

دختری که همیشه توسط یک دختر دیگه ناز و نوازش شده .....و یک جنس لطیف با شناخت روحیاتش ارضا ش میکنه.........فکر کنید بعد از ازدواج چقدر دچار مشکل میشه.......

مردها خیلی اوقات فراموش میکنن از کلمات محبت امیز در هنگام س.ک.س استفاده کنن

در حالیکه دختران به وضوح با کلمات به اوج میرسن و نوازش

حالا دختری با این تجربیات نصیب یک مرد خشن هم بشه.........چه شود؟؟؟؟؟؟؟  

----------------------------------------------

حالا پسرهای بیچاره......

توی پادگانهای نظامی......آسایشگاها........خوابگاه های دانشجویی......

کم نیستن پسرهایی که میل به همجنس پیدا کردند.......

کم نیستن پسرهای ظریف و مامانی که مورد تعرض پسرهای غول پیکر قرار میگیرن.......

چرا باید تظاهر کنیم که این چیزا در کشورمون نیست.....

هست

زیاد هم هست

از قدیم هم بوده.............

ولی ما ایرانیها یاد گرفتیم سرپوش روش بزاریم...........و صورت مسئله رو پاک کنیم

توی خیابانها کم نیستند پسرهایی که زیر ابرو برمیدارن.......بند میندازن.......رژلب استفاده میکنن........ریمل به چشم میزنن......و حتی من موردی دیدم که خط چشم هم کشیده بود...

خوب..........این اوا خواهرهای ظریف و خوشگل.........به نظر شما مردن؟؟؟؟؟؟؟؟

ولی نمیشه هر چیزی رو گفت

هر چیزی رو بیان کرد

هنوز مردم نمیتونن و نمیخوان بفهمن..........

ای کاش میشد جلوی این فساد زیر زمینی رو گرفت

سرهنگ در بخشی از خاطراتش به یک حادثه در یکی از اسایشگاهای کشور اشاره میکنه

پسری ۱۹ ساله....با قیافه زیبا و بدنی ظریف در یکی از اسایشگاههای نظامی مورد تجاوز و ضرب و شتم ۳ نفر از هم گروه های خودش قرار میگیره..........

روز بعد از اون اتفاق جسدشو در حمام پیدا میکنن که رگ دستشو زده بوده........

بعد از معاینات پزشکی اعلام میشه مورد تجاوز قرار گرفته............

سرهنگ به وضوح اخر خاطرشون نوشته بودن : بار اول نیست.......بار آخر هم نخواهد بود........

فکر نکنید این اتفاق مختصص مملکت ما...........در نظام خیلی از این اتفاقات میافته و طبیعی هم به نظر میرسه.........و البته خودشون میدونن چطور جلوشو بگیرن........

ولی در خوابگاه های دانشجویی و مراکز علمی ...........فکر میکنم ایران یکی از پر حادثه ترین کشورهای دنیا باشه...........

همش هم به خاطر فشار.......تهدید........محدودیت.......و فساد عوامل اجرایی .......  

---------------------------------------

فکر کنم برای امشب کافی باشه

دیگه بسه.......لطفا نظر شخصی خودتونو برام بزارید میخوام بدونم شما دوستان در اینباره به چی فکر میکنید....و چطور این مسئله رو ارزیابی میکنید

اصلا مخالف س.ک.س ازاد هستید یا موافق؟؟؟؟؟؟؟؟

برام بگید

---------------------------------------------------------------